Sunday, March 4, 2012

ملکه قلبها

می خوام ملکه قلبها باشم می خوام در قلب انسانها خانه کنم نه در ذهن انسانها
چون ان که درقلب باشد فراموش نخواهد شد اما ان که در ذهن است فراموش خواهد شد
پس باید عاشق بود و به انسانها عشق ورزید از حسادت ، از بدی، از دشمنی دور شد تا ملکه قلب ها باشید
م سنجری زاده استرالیا

Friday, March 2, 2012

الهی به حرمت خوبان درگهت

الهی به حرمت خوبان درگهت - نه به حرمت من و دستهای خالیم - که نظر لطفت رو شامل حال کشور عزیزم ایران کن و مگذارمردم عزیزم بیش از این زیر چرخ مدور نا ملایمات زندگی کم آورد و لب به شکوایه به درگهت باز کند خشکی را از کشور ایران دور کن راستی و درستی را در دل مردم کشورم بکار
ای پروردگار جهانیان- تو قادری و متعال نه از دامنه ی کرمت دل بریده ات و نه به حکمتت تردیدی بدل دارم
اما استغاثه هایم را بشنو و بر زخم های دلم سرزمینه عزیزم مرحمی عطا فرما که هر آینه تو آیینه دار تمام خوبی ها و پاکی هایی، خدایا جنگ و بدی را از سرزمینم دور کن
الهی آمین - یا رب العالمین

م سنجری زاده استرالیا

Saturday, February 25, 2012

شما یادتون نمیاد

شما یادتون نمیاد، اون موقعها مچ دستمون رو گاز می گرفتیم، بعد با خودکار بیک روی جای گازمون ساعت می کشیدیم .. مامانمون هم واسه دلخوشیمون ازمون می پرسید ساعت چنده، ذوق مرگ می شدیم
شما یادتون نمیاد، وقتی سر کلاس حوصله درس رو نداشتیم، الکی مداد رو بهانه میکردیم بلند میشدیم میرفتیم گوشه کلاس دم سطل آشغال که بتراشیم
شما یادتون نمیاد، یک مدت مد شده بود دخترا از اون چکمه لاستیکی صورتیا می پوشیدن که دورش پشمالوهای سفید داره !
شما یادتون نمیاد، تیتراژ شروع برنامه کودک: اون بچه هه که دستشو میذاشت پشتش و ناراحت بود و هی راه میرفت، یه دفعه پرده کنار میرفت و مینوشت برنامه کودک و نوجوان با آهنگ وگ وگ وَََََگ، وگ وگ وَََََگ، وگ وگ وگ وگ، وگ...
شما یادتون نمیاد که کانال های تلویزیون دو تا بیشتر نبود، کانال یک و کانال دو
شما یادتون نمیاد، دوست داشتیم مبصر صف بشیم تا پای بچه ها رو سر صف جفت کنیم.....
شما یادتون نمیاد، عیدا میرفتیم خرید عید، میگفتن کدوم کفشو میخوای چه ذوقی میکردیم که قراره کفشمونو انتخاب کنیم:)))) کفش تق تقی هم فقط واسه عیدا بود
شما یادتون نمیاد: خانوم اجازهههههههه سعیدی جیش کرددددددد
شما یادتون نمیاد، مقنعه چونه دار میکردن سر کوچولومون که هی کلمون بِخاره، بعد پشتشم کش داشت که چونش نچرخه بیاد رو گوشمون :)))
شما یادتون نمیاد، بچه که بودیم وقتی میبردنمون پارک، میرفتیم مثل مظلوما می چسبیدیم به میله ی کنار تاب، همچین ملتمسانه به اونیکه سوار تاب بود نگاه میکردیم، که دلش بسوزه پیاده شه ما سوار شیم، بعدش که نوبت خودمون میشد، دیگه عمرا پیاده می شدیم
شما یادتون نمیاد، پاکن های جوهری که یه طرفش قرمز بود یه طرفش آبی، بعد با طرف آبیش می خواستیم که خودکارو پاک کنیم، همیشه آخرش یا کاغذ رو پاره می کرد یا سیاه و کثیف می شد.
شما یادتون نمیاد، وقتی مشق مینوشتیم پاک کن رو تو دستمون نگه میداشتیم، بعد عرق میکرد، بعد که میخواستیم پاک کنیم چرب و سیاه میشد و جاش میموند، دیگه هر کار میکردیم نمیرفت، آخر سر مجبور میشدیم سر پاک کن آب دهن بمالیم، بعد تا میخواستیم خوشحال بشیم که تمیز شد، میدیدیم دفترمون رو سوراخ کرده
شما یادتون نمیاد: از جلو نظااااااااااااااااام ...
شما یادتون نمیاد، اون قدیما هر روزی که ورزش داشتیم با لباس ورزشی می رفتیم مدرسه... احساس پادشاهی می کردیم که ما امروز ورزش داریم، دلتون بسوزه
شما یادتون نمیاد، سر صف پاهامونو 180 درجه باز می کردیم تا واسه رفیق فابریکمون جا بگیریم
شما یادتون نمیاد: آن مان نماران، تو تو اسکاچی، آنی مانی کَ. لا. چی
شما یادتون نمیاد، گوشه پایین ورقه های دفتر مشقمون، نقاشي مي كشيديم. بعد تند برگ ميزديم ميشد انيميشن
شما یادتون نمیاد، صفحه چپ دفتر مشق رو بیشتر دوست داشتیم، به خاطر اینکه برگه های سمت راست پشتشون نوشته شده بود، ولی سمت چپی ها نو بود
شما یادتون نمیاد، آرزومون این بود که وقتی از دوستمون می پرسیم درستون کجاست، اونا یه درس از ما عقب تر باشن
شما یادتون نمیاد، برای درس علوم لوبیا لای دستمال سبز میکردیم و میبردیم سر کلاس پز میدادیم
شما یادتون نمیاد، با آب قند اشباع شده و یک نخ، نبات درست میکردیم میبردیم مدرسه
شما یادتون نمیاد، تو راه مدرسه اگه یه قوطی پیدا میکردیم تا خود مدرسه شوتش میکردیم
شما یادتون نمیاد: دفتر پرورشی با اون نقاشی ها و تزئینات خز و خیل :دی
شما یادتون نمیاد، یه زمانی به دوستمون که میرسیدیم دستمون رو دراز میکردیم که مثلا میخوایم دست بدیم، بعد اون واقعا دستش رو دراز میکرد که دست بده، بعد ما یهو بصورت ضربتی دستمون رو پس میکشیدیم و میگفتیم: یه بچه ی این قدی ندیدی؟؟ (قد بچه رو با دست نشون میدادیم) و بعد کرکر میخندیدیم که کنفش کردیم
شما یادتون نمیاد تو دبستان وقتی مشقامونو ننوشته بودیم معلم که میومد بالا سرمون الکی تو کیفمونو می گشتیم میگفتیم خانوم دفترمونو جا گذاشتیم!!
شما یادتون نمیاد افسانه توشی شان رو!!
شما یادتون نمیاد: چی شده ای باغ امید، کارت به اینجا کشید؟؟ دیدم اجاق خاموشه، کتری چایی روشه، تا کبریتو کشیدم، دیگه هیچی ندیدم
شما یادتون نمیاد: شد جمهوری اسلامی به پا، که هم دین دهد هم دنیا به ما، از انقلاب ایران دگر، کاخ ستم گشته زیر و زبر...!!
شما یادتون نمیاد، برگه های امتحانی بزرگی که سر برگشون آبی رنگ بود و بالای صفحه یه "برگه امتحان" گنده نوشته بودن
شما یادتون نمیاد: زندگی منشوری است در حرکت دوار ، منشوری که پرتو پرشکوه خلقت با رنگهای بدیع و دلفریبش آنرا دوست داشتنی، خیال انگیز و پرشور ساخته است. این مجموعه دریچه ایست به سوی..... (دیری دیری ریییییینگ) : داااااستانِ زندگی ی ی ی (تیتراژ سریال هانیکو)
شما یادتون نمیاد: یک تکه ابر بودیم، بر سینه ی آسمان، یک ابر خسته ی سرد، یک ابر پر ز باران
شما یادتون نمیاد، چیپس استقلال رو از همونایی که تو یه نایلون شفاف دراز بود و بالاش هم یه مقوا منگنه شده بود، چقدرم شور بود ولی خیلی حال میداد
شما یادتون نمیاد، با آب و مایع ظرفشویی کف درست میکردیم، تو لوله خالی خودکار بیک فوت میکردیم تا حباب درست بشه
شما یادتون نمیاد، هر روز صبح که پا میشدیم بریم مدرسه ساعت 6:40 تا 7 صبح، رادیو برنامه "بچه های انقلاب" رو پخش میکرد و ما همزمان باهاش صبحانه میخوردیم
شما یادتون نمیاد: به نام الله پاسدار حرمت خون شهدا، شهدایی که با خون خود درخت اسلام را آبیاری کردند. این مقدمه همه انشاهامون بود
شما یادتون نمیاد، توی خاله بازی یه نوع کیک درست میکردیم به اینصورت که بیسکوییت رو توی کاسه خورد میکردیم و روش آب میریختیم، اییییی الان فکرشو میکنم خیلی مزخرف بود چه جوری میخوردیم ما :))))
شما یادتون نمیاد: انگشتر فیروزه، خدا کنه بسوزه !
شما یادتون نمیاد، اون موقعها یکی میومد خونه مون و ما خونه نبودیم، رو در مینوشتن: آمدیم منزل، تشریف نداشتید!!
شما یادتون نمیاد، بچه که بودیم به آهنگها و شعرها گوش میدادیم و بعضی ها رو اشتباهی میشنیدیم و نمی فهمیدیم منظورش چیه، بعد همونطوری غلط غولوط حفظ میکردیم
شما یادتون نمیاد، خانواده آقای هاشمی رو که میخواستن از نیشابور برن کازرون، تو کتاب تعلیمات اجتماعی
شما یادتون نمیاد: دختره اینجا نشسته گریه می کنه زاری میکنه از برای من یکی رو بزن!! یه نفر هم مینشست اون وسط توی دایره، الکی صدای گریه کردن درمیآورد
شما یادتون نمیاد، با مدادتراش و آب پوست پرتقال، تارعنکبوت درست می کردیم
شما یادتون نمیاد، تابستونا که هوا خیلی گرم بود، ظهرا میرفتیم با گوله های آسفالت تو خیابون بازی میکردیم!! بعضی وقتا هم اونها رو میکندیم میچسبوندیم رو زنگ خونه ها و فرار میکردیم
شما یادتون نمیاد، وقتی دبستانی بودیم قلکهای پلاستیکی سبز بدرنگ یا نارنجی به شکل تانک یا نارنجک بهمون می دادند تا پر از پولهای خرد دو زاری پنج زاری و یک تومنی دوتومنی بکنیم که برای کمک به رزمندگان جبهه ها بفرستند
شما یادتون نمیاد، همسایه ها تو حیاط جمع می شدن رب گوجه می پختن. بوی گوجه فرنگی پخته شده اشتهابرانگیز بود، اما وقتی می چشیدیم خوشمون نمیومد، مزه گوجه گندیده میداد
شما یادتون نمیاد، تو کلاس وقتی درس تموم میشد و وقت اضافه میآوردیم، تا زنگ بخوره این بازی رو میکردیم که یکی از کلاس میرفت بیرون، بعد بچه های تو کلاس یک چیزی رو انتخاب میکردند، اونکه وارد میشد، هرچقدر که به اون چیز نزدیک تر میشد، محکمتر رو میز میکوبیدیم
شما یادتون نمیاد، دبستان که بودیم، هر چی میپرسیدن و میموندیم توش، میگفتیم ما تا سر اینجا خوندیم :دی
شما یادتون نمیاد، خانم خامنه ای (مجری برنامه کودک شبکه یک رو) با اون صورت صاف و صدای شمرده شمرده ش
شما یادتون نمیاد: سه بار پشت سر هم بگو: گاز دوغ دار، دوغ گازدار!! یا چایی داغه، دایی چاقه
شما یادتون نمیاد، صفحه های خوشنویسی تو کتاب فارسی سال سوم رو
شما یادتون نمیاد، قبل از برنامه کودک که ساعت پنج بعدازظهر شروع میشد، اول بیست دقیقه عکس یک گل رز بود با آهنگ باخ،،، بعد اسامی گمشدگان بود با عکساشون.. که وحشتی توی دلمون مینداخت که این بچها چه بلایی سرشون اومده؟؟ آخر برنامه هم نقاشیهای فرستاده شده بود که همّش رنگپریده بود و معلوم نبود چی کشیدند.
تازه نقاشیها رو یک نفر با دست میگرفت جلوی دوربین، دستش هم هی میلرزید!!
آخرش هم: تهران ولیعصر خیابان جام جم ساختمان تولید طبقه دوم، گروه کودک و نوجوان
شما یادتون نمیاد، یه برنامه بود به اسم بچه هااااا مواظبببببب باشییییییددددد (مثلا صداش قرار بود طنین وحشتناکی داشته باشه! بعد همیشه یه بلاهایی که سر بچه ها اومده بود رو نشون میداد، من هنوز وحشت چرخ گوشت تو دلمه. یه گوله ی آتیش کارتونی هم بود که هی این طرف اون طرف میپرید و میگفت:
آتیش آتیشم، آتیش آتیشم، اینجا رو آتیششش میزنم، اونجا رو آتیششش میزنم، همه جا رو آتیششش میزنم
شما یادتون نمیاد، قرآن خوندن و شعار هفته (ته کتاب قرآن) سر صف نوبتی بود برای هر کلاس، بعد هر کس میومد سر صف مثلا میخواست با صوت بخونه میگفت: بییییسمیلّـــَهی یُررررحمـــَنی یُرررررحییییییم
شما یادتون نمیاد، اون موقعی که شلوار مکانیک مد شده بود و همه پسرا میپوشیدن
شما یادتون نمیاد: بااااااا اجازه ی صابخونه (سر اکبر عبدی از دیوار میومد بالا)
شما یادتون نمیاد: تو دبستان سر کلاس وقتی گچ تموم میشد، خدا خدا میکردیم معلم به ما بگه بریم از دفتر گچ بیاریم
همیشه هم گچ های رنگی زیر دست معلم زود میشکست، بعدم صدای ناهنجار کشیده شدن ناخن روی تخته سیاه
شما یادتون نمیاد، یکی از بازی محبوب بچگیمون کارت جمع کردن بود، با عکس و اسم و مشخصات ماشین یا موتور یا فوتبالیستها، یا ضرب المثل یا چیستان ...
شما یادتون نمیاد، قدیما تلویزیون که کنترل نداشت، یکی مجبور بود پایین تلویزیون بخوابه با پاش کانالها رو عوض کنه
شما یادتون نمیاد: گل گل گل اومد کدوم گل؟ همون که رنگارنگاره برای شاپرکها یه خونه قشنگه. کدوم کدوم شاپرک؟؟ همون که روی بالش خالهای سرخ و زرده، با بالهای قشنگش میره و برمیگرده، میره و برمیگرده.. شاپرك خسته ميشه... بالهاشو زود ميبنده... روي گلها ميشينه... شعر ميخونه، ميخنده
شما یادتون نمیاد، اون مسلسل های پلاستیکی سیاه رو که وقتی ماشه اش رو میکشیدی ترررررررررررررتررررررررررررر صدا میداد
شما یادتون نمیاد، خط فاصله هایی که بین کلمه هامون میذاشتیم یا با مداد قرمز بود یا وقتی خیلی میخواستیم خاص باشه ستاره می کشیدیم :دی
شما یادتون نمیاد: من کارم، مــــــــــَن کارم. بازو و نیرو دارم، هر چیزی رو میسازم، از تنبلی بیزارم، از تنبلی بیزارم. بعد اون یکی میگفت: اسم من، اندیشه ه ه ه ه ه، به کار میگم همیشه، بی کار و بی اندیشه، چیزی درست نمیشه، چیزی درست نمیشه
شما یادتون نمیاد: علامتی که هم اکنون میشنوید اعلام وضعیت قرمز است... قییییییییییییییییییییییییییییی ییییژژژژژژژ. و بعد بدو بدو رفتن تو سنگر، کیسه های شن پشت پنجره های شیشه ای، چسبهایی که به شیشه ها زده بودیم، صدای موشکباران، قطع شدن برق، و تاریکی مطلق، و بعد حتی اگه یک نفر یک سیگار روشن میکرد از همه طرف صدا بلند میشد: خامووووووش کن!!! خامووووووش کن!!!!

مرا نادیدن تو ،دل بر کندن از جان است


مرا نادیدن تو ،دل بر کندن از جان است. مرا با برگ برگ این چمن پیوند پنهان است.
مرا این ابر ظلمت گستر بی رحم بی باران
مرا از نیمه ره بر گشتن یاران
مرا تزویر غمخواران ز پا افکند
مرا هنگامه شوم شغالان
بانگ بی تعطیل زاغان
در ستوه آورد.

من با چشمان غمباری
که روزی چشمه جوشان شادی بود
و اینک حسرت و افسوس بر آن سایه افکنده ست
با دریایی از غم ترا بدرورد خواهم گفت
  اميد ديدنت بار دگر یک آرزوی سخت ناممکن
 شبی دیگر نهادن سر به دوشت می زند آتش به جان و دل 
من اینجا بی تو خشک و زرد و پژمردم
من اینجا آرزو گم کرده ای تنها و سرخوردم
من اینجا هفته ای در انتظار دیدنت بودم صنم جانم
من از اینجا کجا باید روم زین پس نمی دانم؟!
امید بازگشتت در برم چون آن شب یلدا اگر چه نیست
ولی من با خیال خود و امید وصال تو
به جبران فراغ تو که اکنون بدتر از هر درد نامرد است
عروس ماه شبها را به آن خورشید عالم تاب جان پرور چو شبهای دگر با دیده و دل مي رسانم.
با
سپا س
 از دوست  عزیزم دکتر ا س .

Tuesday, December 6, 2011

بخوام از تو بگذارم من با یاد تو چه کنم؟

بخوام از تو بگذارم من با یاد تو چه کنم؟
تو را از یاد ببرم با خاطراتت چه کنم؟
از تو نگویم با دل پریشانم چه کنم ؟
تو را نجویم با چشم سرگردانم چه کنم.
کجای بگو کجای؟ بگو با کلبه تاریکم چه کنم.
مردم از انتظار بگو با این چشم منتظر چه کنم.
تو رفتی بیخبر ای بی وفا حالا بگو من با این دل یخ زده چه کنم
نگفتی من در این راه ناهموار بی هدایت چه کنم.
ماندم در غربت و درد فرق و پریشانی بگو چه کنم.
تقدیم به دوست عزیزه در بندم
م س سنجری. نسیم شیرازی.
استرالیا ۷.۱۲ .۲۰۱۱

Thursday, December 1, 2011

چی شده عزیز جانم ، پی جونم نمیاد

چی شده عزیز جانم ، پی جونم نمیاد
نه سلامی نه علیکی ، به دیدارم سرورم نمیاد
 
توی این شبهای پر ظلمت بیمار تنم
ماه من نا نداره ، به آسمونم نمیاد
 
به من عاشق دلخسته امیدی نمی ده
به هواداری قلب بی نشونم نمیاد
 
شاه می گفت تعبیر دلتنگی من رنگ شبه
آره اون هم می دونه ، آرام جونم نمیاد
 
غصه هام قد یه دنیاست که تنهام بذاره
بره و بهم بگه ، سوی خزونم نمیاد
 
بسوزه قلب منو تو قحطی مهر و وفا
بگه بارونی که نیست ، به آسمونم نمیاد
 
می شینم با هر طلوع تا تو رو دعوت بکنم
غروب از راه می رسه ، میگه غروبم نمیاد
 
نداره طاقت هجر تو دلم کاری بکن
به پرستاری دردای گرونم نمیاد
 
خسته شد ز انتظار چشمای نیمه بسته ام
انگاری یوسف کنعان ، به درونم نمیاد
 
سنجری تو مهربونی و خدا همره توست
پس نگو ناشا چرا به کهکشونم نمیاد
 
م.س. سنجری
نسیم شیرازی.
استرالیا

Saturday, November 26, 2011

من زنم

من زنم
من زنم شادم از زن بودنم
من مادرم من خواهرم من همسرم
تمام غمخوار های عالمم
این که می بینید منم تاج سرم
در میان گلها من سرورم.راست قامت درمیان غربتم
عاشق ایران بودنم میکنم هر روز دعا
شاد از با خدا بودنم
خسته ام از بیگانه
خسته ام ازانهای که نظر دارند بر وطنم
سهم من آری عشق بود
من ترویج صداقت کردم
من از عشق حمایت کردم
دور شدم دور شدم از وطنم
هر چه بر فاصله عادت کردم
عاشقتر از دیروزشدم بر وطنم
سرفرازم اززن بودنم ن
در شهادت دادن من نصفه تنم
اما این منم که بر مرد رهبرم
آری آری گویند زنیرو بود مرد را راستی
هان! هر مرد موفق را زنی باشد
تا زداید کژی و کاستی
دارم سوالی ای همسفر
دانی چه آموختم از سفر
عفت و عصمت باشد وراست قامتی
مهر من سکه نبود، آری آری مهر من باور داشتنم
عشق را چون به من هدیه دادن بارورشدم
مهر من گشت مهر و محبت به پدرم برادرم همسرم
به وطنم نه سکه نه زر بر گردنم
من زنم شادم از زن بودنم
شادم از اسم وفا، خسته از رنگ ریا
دانی زچه حکمت دندان برنده شد
بودن موجودی از جنس بلور در هاله ای ازجنس ذکور
آری از جنس چبم که جان گرفتی از تنم
سرور و سالار توی
یار منم دلبر و دلدار منم
یار وفادار منم
شمع تویی مونس و همدم منم
همچو"پروین"و "فروغ"باز هم لایق این نام بزرگ
لایق نام خوش "زن" بودنم
م.س
ملکه سنجری زاده
استرالیا